باید انگار بازم نوشت. باید یه جوری سر و ته قضیه رو هم بیاری. باید چشماتو رو خیلی چیزا ببندی. مثلا رو وضع بد مالی و آلاخون والاخونی هر روزه و همیشگیت که تمومی نداره و هی روزا و شبای بی خونمونیت کش میان و کش ... رو سفرای تابستونی خوش آب و رنگ همکلاسی هات که البته دغدغه ها دارن اونم از نوع ... که واسه مهمونی فلانی که بهمان دوست پسرشون هم توش هست باید ۳ کیلوی دیگه لاغر بشن که فلان لباس آخرین مد رو بتونن بپوشن. که چه طور برنامه ریزی کنن که قبل از سفر اروپاشون هم یه سر برن شمال هم یه سری به جنوب بزنن! ولی تو کله ی تو کلمه ها باز می چرخن و باز می چرخن: کرایه ی پانسیون رو که از یه جایی می کشی بیرون یاد قرض و قله ی خواهر و دوست و آشنا ! ای وای ! حقوق فروشندگی توی یه فروشگاه لوازم آرایشی چنده؟ باید دوباره بیفتی دنبال آموزشگاه و درس دادن و سر وکله زدن با یه مشت ...جمع کردن وسیله ها و بازم کلی کرایه ی آژانس... و این که چرا نگهبان دم در و راننده تاکسی و هر کی بهت به چشم یه فاحشه نگاه می کنن .حالا تو میگی مارک کدومش بهتره! و هنوز اونا دارن حرف می زنن . از مارک و لباس و ماشین و هی حرف و هی حرف ! تو هم که دیگه حالا داری پک آخرو می زنی و میدونی که این آخرین نخ بهمنته و پول سیگار هم جدا ! حالا دیگه وقتی بهترین دوستت رو هم می بینی نای حرف زدن نداری چون اصلا حرف نداری! فقط ناله داری! آه سرد داری ! و اگه هنوز اون قدر جونم مرگ نشده باشی فریاد دیگه آخر خطه! این طوریه که لای چرخای این زندگی لعنتیت سگ کش می شی. تا حالا ناله ی سگ مفلوکی رو که زیر چرخای یه ماشین له میشه ِ شنیدی؟
