تبليغاتX
من می نویسم

من می نویسم

 

باید انگار بازم نوشت. باید یه جوری سر و ته قضیه رو هم بیاری. باید چشماتو رو خیلی چیزا ببندی. مثلا رو وضع بد مالی و آلاخون والاخونی هر روزه و همیشگیت که تمومی نداره و هی روزا و شبای بی خونمونیت کش میان و کش ... رو  سفرای تابستونی خوش آب و رنگ همکلاسی  هات که البته دغدغه ها دارن اونم از نوع ... که واسه مهمونی فلانی که بهمان دوست پسرشون هم توش هست باید ۳ کیلوی دیگه لاغر بشن که فلان لباس آخرین مد رو بتونن بپوشن. که چه طور برنامه ریزی کنن که قبل از سفر اروپاشون هم یه سر برن شمال هم یه سری به جنوب بزنن! ولی تو کله ی تو کلمه ها باز می چرخن و باز می چرخن: کرایه ی پانسیون رو که از یه جایی می کشی بیرون یاد قرض و قله ی خواهر و دوست و آشنا ! ای وای ! حقوق فروشندگی توی یه فروشگاه لوازم آرایشی چنده؟ باید دوباره بیفتی دنبال آموزشگاه و درس دادن و سر وکله زدن با یه مشت ...جمع کردن وسیله ها و بازم کلی کرایه ی آژانس... و این که چرا نگهبان دم در و راننده تاکسی و هر کی بهت به چشم یه فاحشه نگاه می کنن .حالا تو میگی مارک کدومش بهتره! و هنوز اونا دارن حرف می زنن . از مارک و لباس و ماشین و هی حرف و هی حرف ! تو هم که دیگه حالا داری پک آخرو می زنی و میدونی که این آخرین نخ بهمنته و پول سیگار هم جدا ! حالا دیگه وقتی بهترین دوستت رو هم می بینی نای حرف زدن نداری چون اصلا حرف نداری! فقط ناله داری! آه سرد داری ! و اگه هنوز اون قدر جونم مرگ نشده باشی فریاد دیگه آخر خطه! این طوریه که لای چرخای این زندگی لعنتیت سگ کش می شی. تا حالا ناله ی سگ مفلوکی رو که زیر چرخای یه ماشین له میشه ِ شنیدی؟  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:20  توسط هیچ کس  | 



از روزی که آشنا شدیم در جیبم ماتیک دارم خیلی احمقانه است که آدم در جیبش ماتیک داشته باشد وقتی که تو این همه جدی نگاهم می‌کنی مثل این‌که در چشمم کلیسای گوتیک را دیده باشی اما هیچ معبدی نیستم بیشه و چمن‌ام من ـ لرزش انبوه برگ‌هایی که می‌خواهند دست‌هایت را لمس کنند. آن‌جا پشت سرمان رودی شرشر کنان جاری است این عمر است عمری که شتابان می‌گذرد و تو می‌گذاری همین‌جوری الکی الکی از دست‌هایت بریزد و نمی‌خواهی عمر را توی دست‌هایت بگیری و وقت خداحافظی لب ماتیک‌زده‌ی من سالم و دست‌نخورده می‌ماند ولی من باز هم در جیبم ماتیک دارم ـ از وقتی که می‌دانم لب خیلی قشنگی داری!
 
هالینا پوشویاتووسکا
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:3  توسط هیچ کس  | 

 

من به دیروزی که مال من بود دروغ گفته ام

من بین دروغ هایم مچاله شده ام، ذوب...

قانون امروز مرا به پزشک قانونی حواله می کند

تا کالبد متعفنم را بشکافد و احشاء آلوده ام را بکاود

ولی نخواهد یافت راستی را درون من

من هیچ نیستم جز یک دروغ خنده دار بزرگ حقیر

یک دروغ چهل تکه

یک دروغ رنگی یا سیاه و سفید با قطع ۳ در ۴

شما چه می خواهید؟

هر طور شما مایلید!

من به دروغ راست گفته ام

و همه ی راست هایم دروغ از آب درآمده !

امروز فهمیدم که دروغ با راست فرقی ندارد مگر آن که راست از دروغ، دروغ تر است!

این را شما به من یاد دادید

و من چون همیشه شاگرد خوبی بوده ام

از شما یاد می گیرم

و امشب صد بار از روی این جمله می نویسم:

راست از دروغ دروغ تر است!

 

قول می دهم

 

خوش خط و خوانا

 

ولی شما هم قول بدهید دیگر مرا با آن خط کش بلند راست تنبیه نکنید!

 

 و آن مداد باریک راست را لای انگشت های من نگذارید

 

قول می دهید؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 12:43  توسط هیچ کس  | 

 

چون میوه بر شاخه‌ای
احساس سنگینی می‌کنم
بگذار میوه‌ی تابستانی
آرام آرام
سر بخورد
بیافتد بر گردن صاف‌ات
بگذار دور شود
لبریز استغنای پردرد‌ش
میوه
از درخت بالا نرو
آرامش شاخه‌ها را برهم نزن
بگذار  برسد به دست‌هایت
من عین میوه ام!
 
هالینا پوشویاتوسکا 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 23:46  توسط هیچ کس  | 

 

ای یار
كه در گریبانت
دوكبوتر توآمان بی تابند
و قلب پاك تو
با لرزش خوش كبوتران
به تنظیم ایقاع و آهنگ جهان برخاسته است
لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است
و گرمای مهربان دستت
مرد را مرد می كند
ومن
ایستاده ام
و به نیمه ی كهكشان می نگرم
كه درآنسویش
تو
عشق تقدیر می كنی
و من
كامل می شوم
ای زن زن!

 

غادة السمان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:31  توسط هیچ کس  | 

 

کی بود می گفت هیچ عشقی با سکوت زنده نمی مونه؟

کلافه و بلا تکلیفم! کو اون برگ برنده که فکر می کردم دست منه؟ فکر می کردم حرفامو زدم اعتراف کردم!هه! فکر می کردم بعد از این هر حرفی رو میشه بدون من من و دستپاچگی زد. اما من کم اوردم همیشه کم میارم . همیشه فکر می کردم فرقی نداره که انتخاب کنی یا انتخاب بشی ولی حالا می بینم فرقی هست. از این که یه نفر ملاحظه منو بکنه یا در بدترین و تهوع آور ترین حالتش دلش برام بسوزه بیزارم . هر چقدر بیشتر کتمان کنه بیشتر شک برم میداره. ذره ای از اون چه که گذشته پشیمون نیستم. نصیحت نمی خوام. پای حرفام وایسادم ولی اگه این شک لعنتی از فکرم بیرون می رفت! با همه ی اینا هنوز دلم می خواد داد بزنم دوست دارم حتی اگه از دستم عصبانی بشی. بگم چقدر دلم همیشه برات تنگ میشه حتی اگه تو دلت به چشم یه دختر ساده دل احمق نگام کنی! من اینم . می دونم تو با همه فرق داری اگه این طوری نبود من این همه دوست نداشتم!!  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:1  توسط هیچ کس  | 

 

فقط به خاطر لذت شنیدن یک جمله

فقط برای این که ببینی مرز حماقت من کجاست

فقط برای این که بعدش یه عالمه پند و اندرز پدرانه بهم بدی

برای همین ها از من اعتراف می خوای!!

اشکالی نداره

بی رحم باش

منم در عوض ساکت میشم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:28  توسط هیچ کس  | 

 

امروز سر کلاس معارف من بلا نسبت حالم خوش بود مدام وسط حرف استاده می پریدم و جواب سوالاشو به طرز فجیعی میدادم. هر چند که یه ۳۰ واحدی از این اقلام پاس کردمو تازه کار نیستم که ندونم با جلبک جماعت نباس جدل کرد. ولی حال ما خوش بود و دلو زده بودیم به دریا. القصه وسطای کلاس استاده داشت راجه به مهدویت و این جور چیزا حرف میزد . پرسید(خودش پرسید!) چرا ماها به اومدن مهدی موعود اعتقاد داریم؟ منم با لحن خاص خودم (که بعضیها میگن لاتیه!) گفتم : آخه ما یه عده آدم تنبلیم که عرضه ی هیچ کاری رو نداریم واسه همینم یه منجی تراشیدیم و کارمون شده انتظار فرج!! این اظهار نظر فاضلانه ی بنده ی حقیر سراپاتقصیر در مذاق حضرت استادی خوش نیومدو ایشون در حالی که شدیدا روی مبارک رو ترش کرده بودن فرمودن: شما بعد از کلاس وایسا من کارت دارم! بعد هم با یه تفاخری رو کرد به بچه ها که من به خاطر حرفای ایشون اینو نگفتم و  جواب ایشون رو هم میدم و در ادامه اصلا و ابدا به روی خودش نیوورد که جواب منو بده!! من هم فکر کردم در راستای حالگیری من اونم میخواد از تعدد غیبتهای من سو ء استفاده کنه و حالمو بگیره. ولی همچنان خوشحال بودم. خلاصه آخر کلاس خدمتشون شرفیاب شدیم. فرمودن: دیگه با شال سر کلاس من نمیای!! آبروی کلاسو شما بردی! قابل توجه شما عرض کنم که توی کلاس کذا حداقل دو سوم دخترا شال پوشیده بودن و اون هم شال های رنگی و شال من مشکی بود. بنابراین در حالی که شدیدا از این حالگیری کودکانه خندم گرفته بود با لحن کودکانه ای به بقیه بچه ها اشره کردمو و گفتم چرا به بقیه نمی گین؟ فرمودند  به زودی حساب همه رو می رسند! ما بسی از خوشحالی کش اومدیم که این همه اینجا همه چی خوبه!!!!

ایدون باد و ایدون تر باد!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:43  توسط هیچ کس  | 

 

این روزا خیلی با خودم حرف می زنم ، این یعنی دارم دیوونه می شم.

از پله ها که بالا میرم نفسم می گیره ، این یعنی مریضم.

یه موی سفید جدید پیدا کردم ، این یعنی دارم پیر می شم.

دوستام زیاد سراغمو نمی گیرن و این از همش بدتره ،

چون معنیش اینه که دارم فراموش می شم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:12  توسط هیچ کس  | 

 

رستم و سهراب هر دو در من است

روز پیروزی ...

جشن مرگ.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:15  توسط هیچ کس  |